Friday, February 12, 2010

سفرنامه مازندران

دیشب کتاب سفرنامه مازندران نوشته رضا شاه پهلوی رو تموم کردم در اینجا قسمتهای که به نظر بنده خوب بود رو مینویسم

رضا شاه :وطن تـو ایران، آسوده و آرام باش كه دیـگر خطری برای وطن تو نیست। سرزمینی كه همیشه كنام شیران و مهد دلیران بوده، زندگانی خود را دوباره از سر خواهد گرفت. خواهد رفت بهآن راهی كه خدا آن را پسندیده، و افكار تو آن را پیشبینی كرده است

این مدارس به‌منزلة چراغ تمدن است در صحرای تاریك تركمان، و با جدیتی كه نظامیان ساخلوی این صفحه (مطابق دستور) در تقویت مدارس دارند، و میل و شوقی هم كه خود اهالی ابراز می‌كنند، اطمینان دارم كه پس از مدتی، بكلی اوضاع این صفحه، تبدیل رنگ به‌خود خواهد گرفت। همین اطفال كه به‌تربیت ملی و علوم جدیده و لذت مدنیت آشنا شوند، بهترین مبلغین امنیت اخلاقی و آرامش روحی كسان و بستگان خود خواهند بود. به‌احترام مدرسه و تربیت، عین خطابه‌های محصلین را، در این سفرنامه خود قید می‌كنم، تا بر همه معلوم باشد كه اگر اشرار تراكمه را امر به‌قلع‌و‌قمع دادم، در عوض مدار تربیتی آنها كاملاً مورد قدرشناسی است:

علی‌ای‌حال، چون “گرگان“ نام تاریخی و اسم قدیم این ناحیه است، امر دادم به‌هیئت دولت ابلاغ نمایند، كه “استرآباد“ را بعد از این، به‌نام قدیمی و تاریخی این ناحیه “گرگان“ بنامند،‌ زیرا مدتهاست كه این اسم،‌ از این دشت و ناحیه، منتزع و متروك مانده است। “استرآباد“ جانشین شهر قدیم “گرگان“ است كه پس از حملة مغول و تیمور، اهالی آنجا را ترك كرده، و این نقطه را كه نزدیك به‌كوه و مصفاتر است آباد كرده‌اند

هنوز در شهرهای ایران بلدیه وجود ندارد، و اگر هم اتفاقاً باشد، اسمی است بلامسما كه مثل سایر دوایر وزارت داخله، فاقد هر مفهوم و معنائی است. “تهران“ با این صورت حالیه، حقیقتاً استحقاق اطلاق اسم پایتخت را ندارد. سایر شهرهای ایران نیز، مخصوصاً در این موقعی كه در تمام خطوط، امر به‌شوسه كردن راهها داده‌ام، و ناچار عبورومرور و حشرونشر زیاد خواهد شد، جز بدنامی و خفت فایده دیگر ندارند. شهرها باید عوض شوند، و بلدیه‌ها، با مفهوم واقعی خود تشكیل شوند، كه به‌این اندراس و كهنگی و خرابی و ابتذال، خاتمه داده شود.

اداره نظام وظیفه هنوز دایر نشده، و مقدمات آن را تازه طرح كرده‌ام। خواهی‌نخواهی، تمام جوانهای مملكت باید در این وظیفه مقدس شركت نمایند. بعد از آنكه دوسال خدمت آنها تمام شد آنوقت خواهند فهمید كه چه استفاده‌ای از این فرصت كرده، و چه تأمینی را برای سلامتی خود و اولاد خود و نسل آتیة ایران بدست آورده‌اند.

منت خدای را كه توانستم بالاخره مملكت را از دست بیگانه‌پرستان وطن‌فروش خلاص كنم.

اگر عمر و فرصتی برای من باقی باشد، و موفق به‌انجام آمال خود شوم، استبعادی ندارد كه “مازندران“ یكی از گردشگاههای عمدة روی زمین محسوب شود। چنانچه بیشتر ممارست به‌عمل‌ آید، طبیعت “مازندران“ به‌هركس اجازه می‌دهد كه آنجا را زیباترین نقاط طبیعی معرفی نماید.

بین خیال و عمل فاصله خیلی زیاد است! تنها نشسته‌ام و فكر می‌كنم। دنبالة فكر و خیال و آمال و آرزو محدود نیست. هرقدر امتدادش بدهید، ممتد خواهد شد

ساعت ده شب است. مطابق عادت معمول در اطاق خود تنها هستم. سكوت عمیقی اطراف اطاق را فراگرفته، جز روشنائی شمع و چند كتاب چیز دیگری خاطر مرا نمی‌نوازد. اندیشه‌های دور و دراز از مقابل چشمم دفیله می‌دهند. مسافرت خود را به‌پایان رسانیده، همه جا و همه چیز را دیده‌ام، همه را برأی‌العین تماشا كرده و به‌ماهیت آنها واقفم. جز خرابی و ویرانی، ذخیرة دیگری برای من در مملكت انباشته نشده، از قصر گلستان “تهران“ تا بنادر “خلیج‌فارس“ و “دریای‌خزر“، همه جا خراب است. در همه جا خرابه‌هائی است كه روی خرابه‌های دیگر انباشته شده، و مفاسدی است كه بر زبر مفاسد دیگر انبوه شده است. به‌تمام آنها باید شخصاً رسیدگی و به‌مقام تعمیر آنها برایم. خزانة مملكت تهی است. وزارتخانه‌ها دور از مراحل وطیفه‌شناسی هستند. هیچ امری در مملكت وجود ندارد كه كار را به دست اهل آن بسپارم. وسائل پیشرفت و سرعت عمل مفقود است. اخلاق عمومی در منتهای درجة انحطاط است. هیچ كس به‌وظیفة خود آشنا نیست. لفاظی و شارلاتانی قایم‌مقام تمام حقایق واقع شده است. سالها نهال تذبذب و تزویر و چاپلوسی و دروغ را آبیاری كردند، من میوه آنرا باید بچینم. انشاء خط‌آهنی را كه در نظر گرفته‌ام، شاید متجاوز از دویست كرور تومان خرج داشته باشد. این پولی است كه در هیچ تاریخی خزانة مملكت به‌داشتن آن معتاد نبوده است. از كجا این پول تأمین خواهد شد؟ آیا از این خزانة فقیر و تهی؟ تعمیرات “مازندران“، ایجاد خطوط، تأسیس شهر، ایجاد دوایر و هتل و غیره میلیونها خرج دارد. از كجا و چه محلی پرداخته خواهد شد؟ ما قادر به‌انجام مصارف یومیه خود نیستیم. در اینصورت ایجاد كارخانة قند و نخ و برق و غیره موكول به‌پرداخت چه وجهی خواهد بود؟ شكافتن “البرز“ زدن تونل، خرید ریل، ایجاد مؤسسات و غیره و غیره از كدام پول؟
افكار دور و دراز دارد خسته‌ام می‌كند، و با این موانع فوق تصور، هیچ كاری از پیش نخواهد رفت।اما من كه تصمیم گرفته‌ام مملكت خود را بیارایم، تمام این موانع را زیر پا خواهم گذارد،

خانه من است. مسقط‌الرأس من است. احساسات و عواطف من طبعاً به طرف “مازندران“ صعود می‌كند، و هزاران احساس و عاطفه هم طبعاً از “مازندران“ به‌طرف من در پرواز است.
ایام صغارت و طفولیت خود را بخاطر می‌آورم، مهر مادری را به‌مخیلة خود خطور می‌دهم، دستگیریهای همان مهر و محبت را كه وسیلة پرورش من شده است از مد نظر می‌گذرانم، بی‌اختیار به‌مازندران مجذوب می‌شوم. بی‌اختیار به‌خود حق می‌دهم كه مفهوم وطن‌پرستی و شعائر ملی خود را از “مازندران“ آغاز نمایم، و به‌همین مناسبت است كه به‌جانب “مازندران“ عزیمت می‌نمایم.

علی‌ای‌حال از مطلب دور نشویم. خط‌آهن بزرگ ایران، چه بخواهند و چه نخواهند، باید از همین هفت‌خوان رستم شاهنامه عبور كند. من این فكر را در مخیله خود راسخ خواهم داشت تا ببینم چه وقت بودجه مملكت را متوازن خواهم كرد، و غرش لكوموتیو را در همین دره‌های وحشت‌خیز طنین خواهم داد.


طنین‌انداز است. هنوز اصوات آسمانی تو روحم را می‌نوازد و لوح ضمیرم را آرایش می‌دهد.
عظمت مقام، متانت، تهور، شجاعت و حتی جنگجویی‌های تو هرگز از نظرم فراموش نمی‌شوند. درس وطن‌پرستی را فقط از رفتار و كردار و سكنات تو آموختم. درس تهور و شجاعت را فقط از اثر فكر و بازوی توانای تو تكرار كردم. هنوز تو را می‌بینم كه به بازوی شخص خود تكیه كرده، و داری به‌محوطة “سوادكوه“ حكمفرمائی می‌كنی، رئوس قبیله و خانواده را از دوست و دشمن دارم می‌بینم كه در مقابل اقتدار تو سرتكریم و تسلیم پیش آورده، و از اكرمیت تو دارند كسب احترام می‌كنند.
خاك “سوادكوه“ نمی‌تواند منظر ملكوتی تو را از نظر من ناپدید كند. موانع طبیعی قادر نیستند كه سیمای زنده و غیور ترا از خاطر من فراموش سازند. از رب‌النوع نسیم و باد آرزومندم كه نوزد مگر برای آسایش تو، ریاحین بهاری چادر گل برسر نكشند مگر برای نوازش تو و تسلیت خاطر تو.

آیا رضا شاه خائن بود ؟ اگر او خائن بود من چی هستم !!! و

No comments:

Post a Comment